ازآنجا یی که معتقدم رابطه باپزشک باید یک رابطه سمپا باشه ,
بالاخره یک دکتر مهربون وبا حوصله پیداکردم که برام کلی وقت گذاشت
وازهمه مهمتر که مکمل آهن تجویز کرد
ویه چیز دیگه که انگار برای دندون Bébéاست
امروزهم که خودمو تحویل گرفتم ورفتم خرید وکلی خوراکی برای خودم خریدم ,
درواقع رضاداشت شاخ در می آورد ولی نمی دونه که یک خانم بارداراونم با این
Bébé شکمو رااگه بفرستی خرید دیگه چیزی از فروشگاه باقی نمی ذاره

+
Thu 16 Feb 2006ساعت
8:45 PM توسط آرزو
|
من وبابا الان ecole هستیم ,الان که خونمون نزدیک اینجاست خیلی خوبه
ولی چون کوچیکه شاید با اومدن تو فسقلی که یک وجب هم بیشتر نیستی
ولی از مابیشتر جاومکان می خوای , مجبوربشیم خونه بزرگتر پیدا کنیم ؛
هرچند که من واقعا این خونه رابا همه کوچکیش دوست دارم
ودل کردن ازش برام سخته ولی دیگه باید باورمون بشه که سه نفریم

+
Tue 14 Feb 2006ساعت
8:48 PM توسط آرزو
|
دیروز مادام ژرمن و گل پسرش ناهار مهمون ما بودند, ماهم براشون قورمه سبزی دبش ایروونی پختیم,
این مادام محترم که زن بسیارگل و لطیفی است وبرای ما دوست خوبیه,
مدتی یعنی 11سال درایران زندگی کرده البته قبل از انقلاب وپسرش هم ایران متولد شده است ؛
وآنچه برای ما جالبه رابطه بسیارعاطفی و زیبای این مادر وپسرکه پس از فوت پدراولویه
وتنها شدن مادروبسیاری مشکلات دیگر همچنان تا این سن یعنی 33 سالگی ادامه یافته
وتمام فکروذکر مادام ژرمن پسرش شده
و واقعیت اینکه در دنیای غرب که بسیار ازجهت پایان یافتن مهروعاطفه
به غلط موردتحلیل منفی جوامع شرقی قرار گرفته چه نمونه های بارزونزدیک
ودرعین حال تحسین برانگیزی از روابط انسانی می توان یافت
+
Mon 13 Feb 2006ساعت
8:27 PM توسط آرزو
|
دیشب خواب های قشنگی دیدم ،خوب موضوعش یادم نمی آد
ولی هرچی بود که خیلی خوب از خواب بلند شدم،
انگاروارد یک دنیای ایده آل شده بودم ،
حسش بهم کمک کرد روز متفاوتی داشته باشم ،
هرچند که چند مدتی است استرس دارم.ازتنهاشدن می ترسم. هرچند فکرمیکنم درحساس ترین لحظه های زندگیم تنها بودم و شاید موقع زایمانم هم تنها باشم ولی بازم از این فکرفرارمی کنم . درواقع خودمو برای هر اتفاقی دارم آماده می کنم .
+
Wed 8 Feb 2006ساعت
7:6 PM توسط آرزو
|
امروز دکتربه مامان bébé رژیم غذایی جدی داد ،
آخه مامانی کمی اضافه وزن پیدا کرده

،
بابای مهربون بچه هم امروز رفته مهدکودک اسمشو نوشته،
چون سیستم اینطوریه که بایدازقبل ازتولد، رزرواسیون انجام بشه,
در واقع جنین مادر ازسه ماهگی وجود و حضورش معنی داره ،
اینطوری آدم ازوقتی فکرشو نمی کنه ، رسمیت داره ویه جورایی هویت پیدا می کنه

+
Mon 6 Feb 2006ساعت
8:26 PM توسط آرزو
|
امروز من وبابای این فسقلی رفتیم خرید لباس بچه،
آخه ازsold زمستون باید استفاده کرد،هرچند دوتایی بی تجربه ایم
ولی یه چیزایی براش خریدیم،
وازهمه بیشترهم از این کفش قرمزه monoprixخوشم اومدکه چشماش هم تکون می خورد
واینجا بود که یک لحظه آرزوکردم ، کاش خودم کوچولو بودم اونو به پاهام می کردم
+
Fri 3 Feb 2006ساعت
8:54 PM توسط آرزو
|
دیشب فیلم مستندی ازشبکه france2 به نام
l'odysse de la vie پخش شد ،
برای من ورضا که خیلی جالب بود، یک شبیه سازی از bébé ومراحل شکل گیری وتولدش ،
الله احسن الخالقین وحقا که
حس آفرینش بزرگترین احساس خلقت است ،


+
Wed 1 Feb 2006ساعت
8:48 PM توسط آرزو
|
.... تورا من چشم در راهم وبلاگ یادداشتهایی یراکنده ازحضور یک موجود جدید درزندگی مشترک مایعنی
آرزو و
رضا است.تحربه ای حدید ودوست داشتنی. همراه با گاهی هیحان و گاهی نگرانی .که شاید نگاشتن این انتظار ۹ماهه خالی ازلطف نباشه .

+
Fri 27 Jan 2006ساعت
8:40 PM توسط آرزو
|