دیگه کم کم باید از بلاگفا خداحافظی کنم ، هرچند ثبت بسیاری از روزها ولحظات دوران بارداریم (سه ماهه دوم ) را اینجا دارم و دلم براش تنگ می شه ولی ازوقتی بلاگ اسپات را امتحان کردم وبه امکانات گرافیکی سیستم مکینتاش جواب مثبت داد وصد البته که کداژش هم قابل شناسایی بود ، تصمیم گرفتم که وبلاگم را به اون جا منتقل کنم ، آخه من بدون عکس وتصویر دلم یه جورایی می گیره ، نی نی م هم همینطور ، فقط آنچه که می مونه ، اینه که جابجایی آرشیوم از اینجا امکان پذیر نیست ، پس همچنان تورا چشم در راهم پسر گلم در بلاگ اسپات که خونه جدیدته .
www.arezoum.blogspot.com
+
Tue 18 Apr 2006ساعت
5:29 PM توسط آرزو
|
امروز می خوام چند یادداشت پراکنده بنویسم .
اول اینکه برای پدر ومادرم با همه ناامیدی از آمدنشان ، دعوتنامه گرفتیم ، تو رو خدا دعا کنید که پدرجان بنده نظرشون عوض بشه و تصمیم به آمدن بگیرند ،
دوم اینکه پسر جان بنده تکانهای بدجوری می خوره و اصلا خواب وآرامش نداره ، تازه این مامانی بیچاره مشت ولگد می خوره که هیچ ، درد های عجیب غریب هم پیدا کرده، ابعاد شکمش هم این هوا .... که دیگه تحملش داره سخت می شه ،
واما... از سه روزپیش هم به جمع گیاه خواران پیوستم ،خیلی سخته ولی دکترمهربان به شدت نگران بنده شدندکه در شروع ماه هفتم بارداری ۱۶ کیلو اضافه کرده ام و منو به یک دکتر تغدیه معرفی کردند و من روزهای سختی در پیش خواهم داشت !!! باور کنید هر کی منو می شناسه می دونه که من آدم پرخوری نبودم ،شروع کلاسهای آمادگی زایمان و تنفس و این چیزها هم از دوشنبه همین هفته شروع شد که خیلی آموزنده است،
فعلا هم در تعطیلات عید پاک به سرمیبریم که به قولی روزبازگشت مسیح است
راستی هرکس در زمینه گیاهخواری مطلبی ، دستور غذایی داره به من معرفی کنه ،
+
Sun 16 Apr 2006ساعت
6:28 PM توسط آرزو
|
آخه یکی بیاد تکلیف ما را مشخص کنه ، هر اسمی که برای پسرمون انتخاب می کنیم این فرانسویها می زنن تو ذوقمون ،
اصلا ما که قرار نبود کاری به این فرانسه و تلفظ فرانسوی داشته باشیم ، بدجور معتاد شدیم که نظراونا را درباره اسامی انتخابی مون بپرسیم ، هرچی ّرّ داره می گن یه جوریه ٌ ، ٌبخشی از اسم معنی خوبی در زبان فرانسه نداره ّ (فرانسه هم زبان مفصل بالاخره یه معنی برای یه گوشه اسمه پیدا می شه )می گن ... ٌاسمش کوچیکهٌ ،... ٌاین اسمو یهودیها را می ذارنٌ ، ...اسم عربی هم که هیچی اصلا بدجوری تابلو ست، اسم آریا می خوای بذاری،می گن هیتلر به خاطر این قوم ، یهودیها را کشت ، اسم کوروش را می پرسی که البته اینجا سیروس (تلفظ فرانسه )است و تقریبا همه می دونن فارسیه ، می گن شاید در شرایط فعلی ایران که رابطش با کشورهای دیگه بهم خورده ، خوب نباشه ،
عجب این فرانسویهاملت ظریفین ، مو رو از ماست می کشن ، برای همه چی تحلیل خودشونو دارند.
یه اسمی هم که قبلاانتخاب کرده بودیم و به نظرمون همه خصوصیاتی که قبلا دربارش نوشته بودم را داره و به قولی از دو سه ماه پیش ،نی نی مونو به اون اسم صداش می زنیم و بهش حسابی عادت کرده بودیم و من خیلی دوستش داشتم، جدیدا با کمال تاسف وتاثر و هر چی که بگم کم گفتم ، فهمیدیم اینقدر معنیش به فرانسه افتضاحه !! که در اسرع وقت باید فکری درباره اش بکنیم ،
حالا به قولی خربیار باقالی بارکن ، البته یه چیز قابل توجه هم اینه که اساسا اسامی فرانسوی و به عبارتی لاتین ، معنی خاصی نداره واز اینکه ما دوست داریم اسامی مون معنی داشته باشه تعجب می کنن.
+
Tue 11 Apr 2006ساعت
2:29 PM توسط آرزو
|
آرام وشمرده حرف می زد ، مهربون ودوست داشتنی ، آنقدر فهم ودرک داشت که می دونست شاید گوشه ای از حرفهاشو نفهمیم ، با محبت می گفت هرجایی سوال دارید حتما بپرسید، اصلا نگران زمان وحتی نفربعدی نبود ، کارشو با همه خصوصیاتش دوست داشت ،
واون کسی نبود جز یک کارمند ساده بیمارستان که رزرواسیون زایمان را برامون انجام داد ، وچه بسیار دیدیم دراین کشور درهرجایگاهی که مانند اودرونشان زلال بود بی هیچ چشمداشتی به وظیفه ای که به آنها واگذاردند وشاید بسی فراتر عمل می کنند ، چرا که آموخته اند چگونه از کارروزانه شان لذت ببرند حتی اگر مجبور باشند با وجود تحصیلات عالی کف زمینی را تی بکشند ، چگونه روز را به درستی به شب برسانند و وجدانی آرام و راحت داشته باشند .
واما... :
کارمندی که با تندی حرف می زند ، بیش از دو کلمه سوال کنی تمام صبرش لبریز می شود ، از کارش راضی نیست ،
دایم نق می زند که ّمن فلان کسک هستم چرا باید اینجا باشم ّ، ّچقدر تکرار کنم ، چقدر می پرسی .....مگه ترکی حرف
می زنم ّ، ّنه نمی شه دیر اومدیّ ، ّمن اینجا نیستم که به سوال های شما جواب بدمّ ، دهانش از بد وبیراه گفتن کف می کنه
که تنها خودشو به دیگران ثابت کنه،
متاسفانه این تجربه اجتماعی ما درایرانست که درهر جایگاهی بسیاردیده ایم و از همه تاسف انگیز تر اینکه ، مشمول فقط یک کارمند نیست
ازیه سنی به بعد همه غب غبی و باد دماغی و .....که بنده آنقدر در جایگاه مهمی هستم که مثلا❊الان باید در کاخ الیزه باشم❊،
دایم نگاهش دوروبر می چرخه ببینه کی به کجا رسیده ، بگه آخ دیدی چی شد ، فلانه کس که هیچی نبود !!!!،،،،،،،، آقا ما ملت ناآرومی هستیم
اینجا یک استاد دانشگاه با درجه دکترا و رییس یه دانشکده که مویی سفید کرده، به راحتی کلاس تدریس یه برنامه کامپیوتری سادهpower point می گیره و حتی با خودش هم شاید فکر نکنه این در شان بنده نیست ، ولی هیهات ازاون استادهای بی تجربه وجوانی که خیلی صریح درسهایی رامتناسب با شانشون نمی دونستند، حالا یکی نبود بهشون بگه بابا تو هر چی یاد گرفتی از کم تا زیاد ، برو یاد بده که حداقل زکات علمت راداده باشی ، بعد میگن ّ اینجا مملکت کفره ّ!!!، آقا آموزش آموزش......، به بچه هامون این چیزا را آموزش بدیم ، اخلاق فردی واجتماعی اونقدر فطری و درونی است که اصلا نیازی به متمدن شدن نداره ، فقط یادآوری وبرداشتن غبار از آن بخشی از وظایف من وشماست ،
مثلا قرار بود تووبلاگم درباره نی نی م بنویسم ولی دیگه بد جور جو گرفتم ، اینو نوشتم تا یه روزی خودش بخونه درس اخلاقی بگیره !
+
Mon 10 Apr 2006ساعت
11:53 AM توسط آرزو
|
آخه تاحالا شنیده بودید که یه نفر در روز ۵،۶،۷ و بلکه ۱۰ تا سیب بخوره البته به غیر بقیه چیزای دیگه ،
تازه نیمه های شب هم به هوای اون از جاش پاشه و بره سر یخچال ،اون هم از اون سیب های سبزی که کمی هم ترش مزه است ،
این هم از عجایب دوران بارداری واندر وصف رژیم قندی که جایگزین هاش از خودش عجیب ترن ، باز می گن نرماله ،
البته بگم که سیب درمانی تجویز دکتر نیست ،ولی دیگه زشته ، فکرشو بکنین
این آقای شوهر که در زمینه اشتها و خورد و خوراک برا خودش ، یلیه ، می دونین به من که تا قبل از بارداری
برای خوردن باید بهم اصرارمی کردن چی می گه ،می گه در زمینه خوردن هیولایی شدی واسه خوردت!!! ،
( البته بعدش یه نوش جان هم می گه) از اینکه می بینه بعضی وقتها ،از سرمیز غذا انگار گرسنه پا می شم ،
چشاش این طوری گرد می شه

، تازه نمی دونه که اون من مامان نیستم که ... بلکه اون آقای bébé ست
که دهنشو۲ متری باز کرده و بعد همه رو می ریزه تو خندق بلا.

+
Wed 5 Apr 2006ساعت
5:52 PM توسط آرزو
|
این هفته هم تموم شد و نی نی م وارد سومین بخش زندگیش شد ، بعضی وقتها فکر می کنم هرچی توی دلم می گذره همشو می فهمه ،همه احساساتم رادرک می کنه ، گاهی که خوشحال می شم انگاری داره دست وپا می زنه وذوق می کنه

،
گاهی که دلم خط خطی می شه ، در واقع نمی تونه احساسشو ازدنیایی که اطرافشه، مخفی کنه، انگاری کوچولو می شه می ره یه گوشه برا خودش

، ولی خدای من نی نی م چه گناهی کرده که باید ازحالا زندگی رومثل آدم بزرگا درک کنه ،
پسرگلم فعلا بهترین جای دنیاست، امن ترین و دنج ترین جایی که می شه فکرشوبکنی ، خداوند حافظ تو و وجود معصومته ، در پناهش آرام بگیر .
پسرنازم آسوده باش ، زود بزرگ و تپلی شو البته نه اونقدر که مامانی اوف بشه ،
هرچی دوست داری ورجه وورجه هاتو بکن ،گردنم از مو نازک تر لگد هم بزن

ازجمله اتفاقات خوبی که توی این هفته افتاد ، تولد دلبند مامان سپنتا بود ، قدم فرشته های کوچک که به دنیای ما شگون وبرکت می دهند ، را باید گرامی داشت ،
با چند دوست خوب هم در این هفته آشنا شدم .سفر من ونی نی م وباباییش به پاریس هم به دلیل>> شرایط آب وهوایی << لغوشد!! ( البته بابای پسر تنهایی رفت وزن و بچ را نبرد ، نی نی م هم کلی بهش برخورد)
سیزده به در را با جمع صمیمی ای که اینجا داریم و باید زمان های با هم بودن را واقعا غنیمت دانست ،
در طبیعت زیبای l'ile d'amoure گذراندیم و عصرانه دلپذیری در کنار آتش و دود که من عاشق بوی دود آن هستم ، داشتیم ،
یاذش به خیر پارسال ، سیزده به در، شهر میلان بودیم ومن واقای شوهر که بی بار وسبک بار بودیم ، یه روزه آنقدر راه رفتیم که
بالاخره از روی نقشه مشخص شد ،انگار همه شهر را پیاده گشته بودیم !
+
Mon 3 Apr 2006ساعت
10:38 AM توسط آرزو
|
+
Tue 28 Mar 2006ساعت
10:23 AM توسط آرزو
|
امروز نتیجه آزمایش قند خون هم اومد وازدیابت میابت و این حرفهای بدبد خبری نبود ، برای همین مامانی یه امروزو به خودش مرخصی رژیم داد ، با خیال راحت نشست واز خودش پذیرایی شیرینی وآبمیوه به عمل آورد،امان از دست این دکترها که بی خودی آدمو ازخوردن بّه بّه می ترسونن ،

فردا هم قراره ببرمت ناهارمهمونی ، البته بازم شرمنده که باید گرسنگی بکشی مامانی ،
چون میزبانمون یه فرانسویه واز غذامذا خبری نیست ،
البته برای اطمینان یه فن زدم ، خودم پیشنهاد دادم یه غذای ایرونی براش ببرم

وبه این ترتیب مامانی و پسر شکموش می تونند یه کمی بیشتر غذا بخورند!!!! حالا موندم چی بپزم ،
این هفته هم، با اینکه شروعش با بهار وعید همزمان بود کمی برای من سخت گذشت ،
احساس می کنم بدنم درشرایط خاص تری نسبت به گذشته، قرارگرفته وناآرام ترشده ، البته قبلا ازمطالب کتاب بارداری هفته به هفته در جریان این حالات بودم : انقباضات ّ براکستون هیکس ّ ، سرعت اضافه وزن ، ورم پا ، کمردرد و خستگی ٍ مادر ،عکس العمل کودک وهمچنین لگدپرانی و از همه جالبتر سکسکه کودک ، که در این هفته عضلاتش کامل شده و
وزنی حدود نیم کیلو واندکی وقد بیست وچندسانتی متری داره ، البته نویسنده عزیزکتاب در هفته بیست و پنجم ،امیدواری بهبودی برخی ازاین حالات را داده وهفته بعد را از جمله بهترین لحظات این دوران می داند ـ امیدوارم ـ .
خیلی دلم هوای یک سفر کرده ولی شاید شرایط فیزیکی مانع ازجابجایی به مدت طولانی بشه ،
هرچند نی نی ٍمامان در هفته هفتم زندگیش یه سفررفته بارسلون ، یه سفرکوچولوی یه روزه هم تا لیون رفته ، قراره تا تابستون هم که هوا بهتر می شه ،چندباری تا ییلاق واین دور وبر ببریمش
ولی بعدش ، مامانی ، شرمنده روی گلت که چند ماهی باید سر جامون بمونیم وهوای شما ووروجک را داشته باشیم
+
Thu 23 Mar 2006ساعت
5:23 PM توسط آرزو
|