دوسه روزیه مامانی حالش روبه راه نیست،کمی غصه دار شده هم ازاینکه هنوز موفق نشده باباییشو راضی کنه بیاد پیشش هم اینکه اگه باباییش نیاد، مامانیش هم نمی تونه بیاد و اون تنها می مونه موقع زایمانش،![]()
البته این موضوع غیرقابل پیش بینی نبود، انگاری ازقبل خودمو آماده کرده بودم ، ولی نمی دونم چرایه دفعه که باهاش مواجه شدم اینقده دلم ازغصه باد کرده،همیشه در موقعیتهای حساس زندگیم احساس تنهایی کردم،
ازوصف این تراژدی که بگذریم ، از یه دوست خوب دو تا کتاب جالب هدیه گرفتم یکیش j'attends un enfant یعنی در انتظار یه بچه است که خیلی علمی وبه دردبخوره واون یکی یه کتاب خیلی بامزه به اسم le petit nicolas یعنی نیکلای کوچک است که مثل قصه های مجید خودمون می مونه وکلی آدمو می خندونه . مرسی دوست عزیز هم به خاطر کادوهای مفیدتون هم به خاطراینکه فکر کردیددر زبان فرانسه اینقدر مهارت پیدا کردم !![]()
یه فیلم سینمایی هم به اسم Le temps des porte-plume با هم دیدیم که مربوط به فرانسهٌ پس ازجنگ جهانی دوم بود ;همش بچه مون رو جاهای خوب خوب می برم ولی طفلکی از زبانی به غیراز زبان مادریش سردرنمی آره ،واسه همین توی سینما برا خودش لا لا کرده بود !! ![]()
ولی درعوض شنبه شب نی نی مونو بردیم یه جشن کوچیک که ایرانی ها برای معرفی ایران به فرانسویها برپا کرده بودند ، چند تا ازاین مادام ها ، ازمن درباره نی نی قلمبه م واوضاع احوالش می پرسیدند ، گفتم پسرم خوفه ، تودلم ناز ناز می کنه چون اون شب کلی وول وول می خورد ،
تازه می دونید این هفته هم از وقتی که فهمیدم می تونم شیرینی بخورم کلی اشتهام کم شده ، عجب حال گیری بی مزه ای !!
دلم کم غم داشت ، این یکی هم بهش اضافه شد.