نمی دانم روزگار از من چه میخواهد
و شاید من از او چه میخواهم
باز مرا در آبی چشمانت که گاه تنگ تر و براق تر میشوند
غرق میکنی برای همین دو دقیقه ای که
برایم وقت ملاقات جمعه تعیین میکنی
باید باز هم دنبال خانه بگردی
کاش خانه ات همان کلبه گرمی باشد
که در سرمای برف فرو رفته
و کاش ساکنینش
هم همانگونه باشند